AUV

 
 
سلام حال شما خوبين شرمنده من نتونستم بيامم خودتون كه ميدونيد فصل امتحانات و نميشه هر لحظه اومد.اميدوارم حالتونن خوب و خوش باشه
 
 
دختري با مادرش در رختخواب
درددل مي كرد با چشمي پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نيست
زندگي از بهر من مطلوب نيست
گو چه خاكي را بريزم بر سرم؟
روي دستت باد كردم مادرم!
سن من از بيست وشش افزون شد
دل ميان سينه غرق خون شد
هيچ كس مجنون اين ليلا نشد
شوهري از بهر من پيدا نشد
غم ميان سينه شد انباشته
بوي ترشي خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا مي شود
غنچه ي عشقت شكوفا مي شود
غصه ها را از وجودت دور كن
اين همه شوهر يكي را تور كن!
گفت دختر مادر محبوب من!
اي رفيق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم مي آيد از اين كارها
در خيابان يا ميان كوچه ها
سر به زير و با وقارم هر كجا
كي نگاهي مي كنم بر يك پسر
مغز يابو خورده ام يا مغز خر!؟
غير از آن روزي كه گشتم همسفر
با سعيدوياسر وايضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سينما
بگذريم از مابقي ماجرا!
يك سري هم صحبت صادق شدم
او خرم كرد آخرش عاشق شدم
يك دو ماهي يار من بود و پريد
قلب من از عشق او خيري نديد
مصطفاي حاج علي اصغر شله
يك زماني عاشق من شد،بله
بعد جعفر يار من عباس بود
البته وسواسي وحساس بود
بعد ازآن وسواسي پر ادعا
شد رفيقم خان داداش الميرا
بعد او هم عاشق ماني شدم
بعد ماني عاشق هاني شدم
بعدهاني عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد ميان حرف او
گفت: ساكت شو دگر اي فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختري
روز و شب بودم به فكر شوهري
ليك جز آن كه تو را باشد پدر
دل نمي دادم به هركس اينقدر
خاك عالم بر سرت ،خيلي بدي
واقعا كه پوز مادر را زدي
 
ضرب المثل هاي دور دنيا
 
1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني)

٢ - مردي كه به خاطر " پول " زن مي گيرد، به نوكري مي رود. ( ضرب المثل فرانسوي )

۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوي اوست . ( ضرب المثل چيني )

۴- زني سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل يوناني )

٥- زن عاقل با داماد " بي پول " خوب مي سازد. ( ضرب المثل انگليسي )

٦- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسي )

٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. ( ضرب المثل آلماني )

٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت . ( ضرب المثل لهستاني )

٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. ( ضرب المثل ايتاليايي)

١٠ -داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .( ضرب المثل فرانسوي )

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. ( ضرب المثل ايتاليايي )

١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجاني )

١٣- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني . ( ضرب المثل چيني )

١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چيني )

١٥- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايي)

١٦- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركي )



ادامه مطلب
۴ بهمن ۱۳۸۹ | نظرات (3)

VHI

 
 
راه و روش آشنايي با دختر در دانشگاه
 

چند وقت بود كه واقعا دنبالش بودم و خودم رو به اين در و اون در ميزدم تا جوابم رو بده.....

تا اينكه بالاخره شروع كردم و با sms رفتم جلو....

بذارين از اول بنويسم....
از يك سال پيش... وقتي در دانشگاه ترم دوم بوديم يه روز در ساختمان شماره 2 ديدمش..... (دقيقا جلوي درب كلاس آزمايشگاه فيزيك)
از همون موقع زير چشمي نگاه كردن هاش تابلو بود.... (اون موقع نميدونستم با هم همكلاسي هستيم....)


حدود 3 ماه با عشوه اون و متلك پروني من پاس شد..... و البته همش بدون جواب بود و هيچ وقت چشماشو از زمين جدا نميكرد.... اون موقع حس خاصي نسبت بهش نداشتم.... و فقط دنبال يه دوست دختر ميگشتم.....

وقتي ترم سوم شروع شد و دانشگاه بالاجبار كلاس هاي ما رو مختلط بر گذار كرد ، تازه فهميدم كه همكلاسي هستيم.......(خودمونيم چقدر گاگول بودم... خودم خبر نداشتم )
اما تا اون موقع هنوز به اخلاقياتش آشنايي نداشتم......


اما واي از زماني كه خوب شناختمش....


بله!!!! هموني بود كه ميخواستم......
از اونجايي كه عادت دارم با تمام همكلاسي ها (چه خانم و چه آقا) صميمي باشم ، پس با كمك (خواهش از) يكي از همكلاسي هاي خانوم(كه من بهش ميگم لوتي!!!!) يه چيزايي براي قدم جلو گذاشتن آماده كردم... ، حرفاي دلم رو روي كاغذ بردم و بعد حفظ كردم.... (
به لطف ايشون اين اولين باري بود كه چيزي مينوشتم و چيزي رو حفظ ميكردم!!!!)

اين ماجرا مال زماني هست كه اواخر ترم 3 بود و من هنوز هم نتوانسته بودم به ايشون نزديك بشم.... و فقط در تمام كلاس ها به جاي استاد ، ايشون رو نگاه ميكردم و كار ديگه اي بلد نبودم!!!!

تا اينكه موقع ثبت نام براي ترم 4 (اين ترم) فرا رسيد..... كه من از همون روز هاي اول در تحقيق و تفحص بودم كه چه واحد هايي رو انتخاب كرده و چه روز هايي كلاس داره!!! (تا مبادا از دوري ش بميرم!!!)


به هر دردسري بود ، بالاخره تونستم تمام كلاس هاش رو بفهمم و تمام ساعات رفت و آمدش رو ... گير آوردم...


حالا بايد منتظر روز حذف و اضافه ميموندم تا بتونم واحد هام رو با ايشون يكي كنم....


واي... چشمتون روز بد نبينه .... روز حذف و اضافه فرا رسيد و بنده با تمام قوا ، كليه ي كلاس ها رو زمين زدم و كشيك جلوي درب گروه كامپيوتر رو شروع كردم.... تا بتونم واحد هايي كه ميخوام رو بردارم....

البته اينو بگم كه چون انتخاب واحد رو از طريق اينترنت انجام داده بودم ، در حذف و اضافه هم مشكلي نبود....


اما چون ظرفيت بعضي از درس ها پر شده بود ، من بدبخت بايد با خانم عليزاده (كاردان گروه كامپيوتر) كلنجار ميرفتم...


بالاخره با هزار خواهش و تمنا تونستم تمام واحد ها رو درست كنم و در تمام كلاس ها يه جاي خالي براي خودم باز كنم....

حالا بريم سر پيشنهاد......

بعد از حدود 1 هفته از مراسم حذف و اضافه دانشگاه ، من از اون خانوم همكلاسي(لوتي!!!) خواهش كردم كه با ايشون يه صحبتي بكنه.... كه بعد از صحبت 10 دقيقه اي بين اين دو نفر ، با كمال تعجب ديدم دست از پا دراز تر برگشت.... و با سر و گوش آويزون ، رو به من كرد و گفت : ميگه من دوست ندارم با هيچ كسي دوست بشم...
.
.
.
اون روز گذشت و لوتي خانوم ما شماره موبايل ايشون رو براي من گير آورد و شب بهم زنگ زد كه مژده بده.....


منم با هزار بد بختي از خواب بيدار شدم و مغزم رو ريستارت كردم و از سخنان لوتي اين دستگيرم شد كه شماره موبايل سوژه رو يافته!!!!


پس زود به دوستان صميمي زنگ زدم و پس از بيدار كردن همه  اونا از خواب ناز.... ازشون خواهش كردم كه هر چي sms عاشقانه در موبايل خودشون و فاميل هست ، رو برام بفرستن... چون فردا قراره حمله ديجيتالي بكنم!!!

فردا صبح با كوله باري از sms هاي عاشقانه راهي دانشگاه شدم و مستقيما با لوتي قرار گذاشتم كه بهترين sms رو انتخاب كنيم و براش بفرستيم.....


(داخل پرانتز اينو بگم كه من و لوتي از اوايل دانشگاه با هم بسيار صميمي بوديم و مثل دختر خاله م دوستش دارم)

اون روز حدود يك ساعت تمام sms ها رو براي لوتي فرستادم و اون روي همشون يه خط قرمز كشيد و گفت كه اينا به درد نميخورن....


وقتي علت رو جويا شدم.... گفت : من يك دختر هستم و بهتر از تو ميدونم كه با چه چيزي ميشه مخ دختر ها رو زد.... پس تا فردا منتظر باش ، تا من به كمك يكي از دوستام كه در خوابگاه هم اتاقي هسيم ، يه sms عالي برات درست كنم.....


منم تا فردا صبر كردم و و فردا شب يه sms عالي برام فرستاد كه از لحاظ احساسي واقعا كار ساز بود....


(هميشه به خاطر اين sms به اين لوتي گير ميدم كه اگه مغز تو اينقدر گنجايش داره ، چرا درس هات رو نميخوني؟؟؟؟؟)


در هر صورت اين sms رو براي سوژه فرستادم و منتظر جواب موندم.... اما دريغ از يك تك زنگ!!!!

همون شب به لوتي زنگ زدم و جريان رو بهش گفتم.....

و اون هم چون به من قول داده بود كه به قول خودش ، مخ سوژه رو بزنه .....  به من گفت كه نترسم ، چون فردا صبح دوباره خودش ميره اونجا و باهاش حرف ميزنه....


فردا صبح بعد از تحقيقات پياپي فهميديم كه سوژه فعلا به دانشگاه نيومده.....


پس بايد منتظر باشيم.......

يه كلاس داره كه ساعت 13 شروع مي شه(كلاس ذخيره و بازيابي اطلاعات)

حدود ساعت 12 ايشون تشريف آوردن كه متاسفانه اين لوتي ما از فرط خستگي به خوابگاه برگشته بود....


پس با يه تماس ساعت 14.30 خودش رو به دانشگاه رسوند و با هم پشت در كلاس كشيك داديم تا كلاسشون تموم بشه!!!!


در اين مدت از طريق sms با بچه هاي داخل كلاس در ارتباط بودم كه بفهمم كلاس كي تموم ميشه و اين خانوم كجا نشته و از اين جور حرفا!!!!


حدود ساعت 15 كلاس تموم شد و سوژه با تمام وقار از كلاس خارج شد و لوتي ما ايشون رو گرفت به صحبت كه بيا و از خر شيطون بيا پايين!!!!


و من هم چون ساعت 15 كلاس داشتم ، با سرعت از اون دو نفر دور شدم و خودم رو به ساختمان شماره 1 رسوندم و منتظر شدم تا استاد بياد!!!!


در اين بين پيگير پيشرفت بحث هم بودم.... (چون دوستان از دور از طريق لب خواني و هزار ترفند ديگه ، كما بيش حرف هاي رد و بدل شده بين اين دو نفر رو به من گزارش ميدادن!!!!)


اينو بگم كه در اين پروژه فقط من و لوتي فعاليت نميكنيم و ميشه گفت تمام هم كلاسي هاي پسر و چند تا از دختر ها تلاش ميكنن كه اين خانم رو راضي كنن.... (اما دريغ از يك جواب بله!!!!)


(صحنه رو تجسم كنيد كه بنده در كلاس منتظر استاد نشستم و البته روي ميز استاد و پشت به درب ورودي كلاس و دارم به حياط نگاه ميكنم و لوتي رو ميبينم كه داره از ساختمان 3 خارج ميشه و ميره به طرف درب خروجي)


به لوتي زنگ زدم تا بفهمم جريان از چه قراره......


وقتي اين لوتي ما گوشي رو برداشت .... (در حالي كه دارم از دور نگاهش ميكنم) اولين حرفي كه زد اين بود كه : ولش كن.... اين به درد تو نميخوره.... ديگه هم اسمش رو جلوي من نيار....
منم كه از صحبت هاي لوتي خانوم نتايج كافي رو گرفتم و از نه گفتن سوژه مطمعن شدم ، داشم ميپرسيدم كه چه حرفايي بين تون رد و بدل شده كه اينطوري ناراحتي......
در همين لحظه ديدم يكي داره به كتفم ميزنه كه آقاي ***** لطفا از روي ميز  پاشو و بشين سر جات... انشاالله مشكلتون حل ميشه!!!!
وقتي برگشتم و نگاه كردم به پشت سرم ، ديدم استاد با تعجب منتظره كه از ميزش بيام پايين و تمام همكلاسي ها هم از خنده دارن به خودشون مي پيچن!!!!
در هر صورت با عرض شرمندگي و كلي خجالت ، بدون اينكه به حرفاي لوتي گوش بدم ... تلفن رو قطع كردم و زود رفتم و نشستم سر جاي خودم.....
بعد از كلاس با عجله دويدم به طرف حياط تا بتونم با خيال آسوده با لوتي صحبت كنم و ببينم جريان چيه؟؟؟؟؟
اما به محض برداشتن تلفن ، گفت : اين دختره به درد تو نميخوره!!!! و ادامه داد : **** جان اين دختر خيلي مغروره و اصلا به كار تو نمياد.... منم كه معني حرفاش رو نميفهميدم ، گفتم مگه چي شده؟؟؟؟

- گفت : " وقتي از كلاس اومد بيرون و من صداش كردم ، با افاده اومد جلو و با لحن سردي گفت كه چي شده؟ و منم شروع كردم به تعريف از تو و درآخر هم به خيال اينكه داره ناز ميكنه و اشوه مياد ، گفتم خانوم***** من به خاطر تو اينجا ايستادم. ديگه تمومش كن و از خر شيتون بيا پايين ... و اونم با لحن رك برگشت و گفت : به خاطر من چرا؟؟؟؟ مگه من باهات كار داشتم؟؟؟؟؟ من يك بار جواب خودم رو دادم.... و راهش رو گرفت و رفت!!!! "


وقتي من حرفاي لوتي رو شنيدم ، داشتم از عصبانيت خفه ميشدم .... به طوري كه با خودم ميگفتم "وقتي ديدمش ديگه محل بهش نميزارم"
چند روزي از اين ماجرا گذشت و من يكم عصبانيتم فرو كش كرد و با صحبت هاي دوستان به اين نتيجه رسيدم كه شايد اين لوتي ما يكم اغراق كرده!!!! پس تصميم گرفتم يك بار ديگه باهاش صحبت كنم!!!!

اما ايندفعه نه با sms و نه با واسطه!!!!
در حقيقت تصميم گرفتم باهاش رك و مستقيم حرف بزنم و تا علت رو نفهميدم ، ول كن نباشم.....
(بايد متذكر بشم كه چون دانشگاه ما در يك شهرستان قرار داره ، پس براي رفت و آمد حدودا 50 دقيقه بايد با اتوبوس  راه بريم..... و اينم بگم كه متاسفانه سوژه ي ما هم در شهرستاني زندگي ميكنه كه حدود 50 دقيقه با دانشگاه فاصله داره.... در حقيقت تبريز  و شهر سوژه و شهري كه دانشگاه در آن قرار داره ، به صورت مثلثي قرار دارن كه هر سه شهر با هم حدود 50 دقيقه فاصله دارن.....)
در هر صورت..... روز 3 شنبه و بعد از كلاس تصميم گرفتم با كمك دوستان جو رو براي حرف زدن مساعد كنيم تا من بتونم به اين خانوم بدون اينكه تابلو بشيم ، نزديك بشم.....

اما چون كلاس ها دير تموم ميشد ، دانشگاه خلوت بود و نميشد به ايشون نزديك شد....

(دوباره بايد متذكر بشم كه در دانشگاه ما به هيچ عنوان مشكل ارتباط برقرار كردن با جنس مخاف نيست... تا اين حد كه اسمش رو به دانشگاه عشق و صنعت تغيير دادن!!! اما به خاطر اينكه اين خانوم آشنا هايي رو در دانشگاه دارن ، براي اينكه براي ايشون مشكلي پيش نياد ، نتونستم بهش نزديك بشم)
خوب.... حالا برگرديم به اينكه من چطور با ايشون حرف زدم و حدود 80 دقيقه بكوب با موبايل باهاش بحث كردم!!!!(مايه داري يعني اين!!!)
اون روز كه نتونسته بودم باهاش حرف بزنم ،  تصميم بر اين شد كه بهش زنگ بزنم.....
اون روز وقتي سرويس هاي هر دوتامون از دانشگاه راه افتاد ، من اونقدر بهش به صورت تابلو نگاه كردم كه فكر ميكردم از خجالت بره زير صندلي.... اما برعكس ... ايشون هم چشم از من بر نداشت ، تا حدي كه من خجالت كشيدم و عقب نشيني كردم!!!!!(فكر كنم در اين قسمت آب روي تمام پسر ها برده باشم!!!!)
وقتي سرويس راه افتاد ، من به اين خانوم زنگ زدم........

من : الو
سوژه : الو.... بله ه ه ه ه ه ه ه.......(اينجاشو بايد حتما حضوري توصيف كنم.....)
من : سلام .... خانوم ****** ؟؟
سوژه:  بله ... بفرماييد..... شما؟؟؟؟؟
من:  من ***** هستم......
سوژه :  سلام آقاي *****.... حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟
من( ): ممنون.... شما خوبيد؟؟؟؟؟
سوژه  : بله مرسي.....


خجلگفق گلفقش جقبل جقلش گجقش خررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر..................
(بعد صدا هاي اجق وجغ اومد كه حاكي از خط ندادن موبايل بود)

به خاطر از دسترس خارج شدن سوژه مجبور شدم بهش sms بزنم كه كي ميتونم باهاش حرف بزنم.....
و اينم بگم كه از حال و احوال پرسي ايشون اين نتيجه رو گرفته بودم كه امكان نداره ايشون جواب نه داده باشه!!!!!
پس بهش sms زدم كه من ميخوام با خودتون حرف بزنم!!!!!
در اين لحظات تمام اتوبوس در سكوت فرو رفته بود و همه بچه ها منتظر بودن كه جواب sms من بياد....
حدود 2 دقيقه بعد صداي موبايلم بلند شد!!!!  sms.......sms..........sms
همه گفتن : زود باش ببين چي نوشته.......

بازش كردم و با تعجب ديدم كه نوشته :



 


زود ساعتم رو نگاه كردم و ديدم كه ساعت 6:30 هست.... پس با بچه ها قرار گذاشتيم به محض رسيدن به تبريز به يكي از  كافي شاپ ها بريم و من از اونجا صحبت كنم!!!!
........... ساعت 7:15 به تبريز رسيديم و به نزديك ترين كافي شاپ رفتيم و دوستاني كه اونجا بودن مهمون من ، هر چي دوست داشتن سفارش دادن (البته من از اين ول خرجي ها نميكنم... اون روز چون فكر ميكرديم جواب مثبت باشه ، به عنوان شيريني همه رو مهمون كردم)
تيك... تاك... تيك... تاك ... تيك... تاك..... ساعت 7:30 شد!!!!!
من آماده صحبت كردن شدم و تماس گرفتم و رفتم بيرون از كافي شاپ و در كنار خيابون ايستادم و شروع به صحبت كردم.....
چون همونطور كه گفتم ، 80 دقيقه با هم حرف زديم.... نميتونم همش رو بنويسم اما مضمون اين بحث اين بود كه:
اين خانوم ميگفت از نظر من دوست شدن با پسري در دوران مجردي ، خيانت محض به همسر آينده هست و به هيچ عنوان نميتونم پيشنهاد شما رو قبول كنم!!!!
منم بعد كلي كلنجار رفتن نتونستم قانع ش كنم و در آخر از من قول گرفت كه ازش ناراحت نشم و بهش حق بدم و به عقايدش احترام بگذارم و از همه مهمتر قول گرفت كه شماره همراهش رو به كسي ندم!!!
من كه از شنيدن اين حرف ناراحت شده بودم بهش گفتم : شما در مورد من چي فكر كردين؟؟؟؟؟؟؟؟ فكر كردين من شماره موبايل دختري رو كه دوستش دارم رو فقط به خاطر اينكه به من جواب نه داده!!!!! پخش ميكنم بين مردم؟؟؟؟؟كه چي بشه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ازتون انتظار نداشتم كه در مورد من اين فكر ها رو بكنيد!!!!
ايشون هم در جواب با كلي عذر خواهي گفت كه منظوري نداشته و خواسته مطمعن بشه!!!!!
در هر صورت بحث اون روزمون به شكست منجر شد و تنها چيزي كه از اون روز براي من يادگار موند..... فيش موبايل و فاكتور كافي شاپ بود!!!!
اما ماجرا به اون روز ختم نشد..... چون من به هيچ عنوان دست بردار نبودم....
بعد از چند روز وقتي نزديك عيد بود بهش sms اي به اين مضمون زدم : " عيد نزديك است تو رو خدا در خونه تكوني دلتون ما رو بيرون نندازين"


و اين يعني من به قول خودم ، كه زنگ نزدن و sms نزدن بود ، عمل نكرده بودم!!!!


در هر صورت جواب اين sms نيومد و من مطمعن شدم كه با اين كارم ناراحتش كردم......
پس منتظر شدم تا سال تحويل بشه و به بهانه ي نوروز دوباره بهش sms زدم و تبريك گفتم...... ( جون من پسر به پر رويي من ديده بوديد؟؟؟؟؟؟؟)
بازم جوابي ازش نيومد...  اما بعدا فهميدم كه ايشون تبريك عيد رو جواب داده اما مشكل از مخابرات بوده كه نرسيده!!!! در هر صورت بعد از 2 هفته با پيگيري هاي دوستان عزيز و تحريك من توسط اونا قبول كردم كه پروژه ي جديدي آغاز كنيم.....

اون روز دوستان خبر آوردن كه سوژه قيافش بعد از عيد عوض شده و شبيه نامزد كرده ها شده!!!!! و زير ابرو هاش رو باد برده!!!!
منم از خود بي خود شدم و در دانشگاه به اون بزرگي شروع كردم به گشتن ..... اما پيداشون نكردم.......
پس مطمعن شدم كه حتما در سلف غذا خوري خواهران هست.... (چون اوقات بيكاري رو هميشه در اونجا هست)

پس در حياط با دوستان نشستيم تا زمان سرويس ها فرا برسه و ايشون از مخفيگاه بيرون بياد.....

حدود ساعت 6 عصر بچه ها گفتن ايشون سلف خواهران رو به مقصد كلاس ساختمان داده در ساختمان شماره 3 ترك كرده و در حياط هست...

پس دو نفر رو  مامور كردم كه برن و از صحت ماجرا خبر بيارن...... وقتي اونا برگشتن با تعجب ديدم كه توسط اونا هم تاييد شده و حتي خبر از حلقه ي انگشتري هم ميدن!!!!!!



پس سراسيمه به طرف كلاسشون رفتم و در سالن ديدم كه ايستادن و با دوستشون دارن صحبت ميكنن......


پس از صميم قلب نگاهش كردم و از سر تا پا ، ور انداز كردم شون و فهميدم كه دوستانم به خاطر تحريك كردن من به ادامه ي تلاش ، اين حرفا رو به شوخي گفتن و خبري از نامزد كردن نيست!!!!!

بعد از اينكه حق اون دو تا رو گذاشتم كف دستشون ، دوباره بهش sms زدم كه ميخوام باهاتون صحبت كنم و كار مهمي دارم.....

و با بچه ها راه افتاديم به طرف تبريز .... وقتي به خونه رسيدم ايشون sms زد كه در كلاس بوده و نتونسته جواب بده.... و همين حالا ميتونم بهشون زنگ بزنم.....



 


من كه تازه به خونه رسيده بودم .... با خيال راحت نشستم و شماره ايشون رو گرفتم و با سلام و احوال پرسي گرمي شروع به حرف زدن كردم و بهشون گفتم كه باور نميكنم كه جواب ندادن ايشون به خاطر اعتقادات شون باشه و به نظر من ايشون يه دوست پسر ديگه دارن كه نميخوان بگن!!!!


ايشون با شنيدن اين حرف بسيار آشفته شد و با كلي قسم و ... گفت كه به خدا دوست ديگري نداره و فقط اعتقاد داره كه نبايد قبل از ازدواج با كسي دوست بشه!!!!

در ادامه صحبتمون ايشون به من پيشنهاد داد كه باهاش مثل هم كلاسي هاي ديگه باشم و اين فكر رو از سرم بيرون كنم.


اما با مخالفت شديد من رو به رو شد و بهش گفتم كه به هيچ عنوان نميتونم بهش مثل بقيه نگاه بكنم و به راحتي ازش بگذرم!!!!


حتي گفت كه ميخواد به شهر ديگه اي انتقالي بگيره كه جلوي چشم من نباشه و اسباب ناراحتي منو فراهم نكنه!!!!


اما بازم با لحن اعتراض آميزي گفتم كه " خواهش ميكنم شما به فكر ناراحتي و راحتي من نباشيد...... " 


اون روز هم 90 دقيقه با موبايلم حرف زدم و بازم نتونستم قانعش كنم كه بهش علاقه دارم....


البته به اينكه علاقه دارم مطمعن بود اما نتونستم قانعش كنم كه باهام دوست بشه!!!!
وقتي با ناراحتي گوشي رو قطع كردم ، اين sms  رو فرستاد :

"ميدونم مثل همه فكر ميكنيد كه من خيلي مغرور هستم اما به خدا اگه ميتونستم ، بهتون جواب مثبت ميدادم..... پس خواهش ميكنم از من ناراحت نشيد و ديگه هم به اين شماره زنگ نزنيد "

من كه از اين sms ناراحت بودم و قضيه رو تموم شده فرض ميكدم ، با خودم عهد بستم كه ديگه مزاحمش نشم و اجازه بدم كه زندگيش رو بكنه!!!!


اما بهش sms زدم كه منتظر خواهم بود كه روزي ازتون sms يا پيامي برسه كه پيشنهاد منو قبول كرديد!!!!


به اميد روزي كه بهم جواب مثبت بده!!!!!


 از اون روز به بعد تا امروز سعي كردم در دانشگاه حتي در كلاس هايي كه با هم هستيم .... جلوي چشمش نباشم و  وقتي هم با هم بوديم بهش نگاه نكنم تا احساس بكنه كه چقدر ازش ناراحتم......


خوب!!!!!!!! سرتون رو خيلي درد آوردم.... اميدوارم هيچ وقت به اين درد نيفتيد.....



 



ادامه مطلب
۱۷ دى ۱۳۸۹ | نظرات (3)
سلام بر دوستان گل گلم اميدوارم حالتون خوب باشه
 
دوست داشتن آدمها مثل ...........
 
 
آيا ابراز علاقه و دوست داشتن پسرا دروغ هست؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 

اين سوال رو از هر دختري بپرسي جوابش اين خواهد بود كه : عشق همه پسرها دروغي بيش نيست.
 امروز ميخوام درباره پسرا و عشقشون مطالبي رو بنويسم كه البته نظر شخصي من و برام ثابت شده هست.اميدوارم دخترخانم ها هم با تفكر بيشتر و درك پسرا بتونن واقعاً تشخيص بدن كدوم پسر واقعاً دوستشون داره و كدوم تظاهر به دوست داشتن ميكنه.
به نظر من پسرا دو دسته هستند.پسرايي كه واقعاً از احساسات لطيف و روح و قلب پاكي برخوردارند و به نظر من 5 درصد جامعه پسرا رو تشكيل ميدن و پسرايي كه هيچي از احساسات نميدونن و هميشه افكار بدي توي ذهن دارند و 95 درصد ديگر رو تشكيل ميدن.بيشتر دوست دارم در مورد اون 5 درصد صحبت كنيم.
خب اين 5 درصد طرز تفكرشون دقيقاً برعكس اون 95 درصد هست.اين نوع پسر ها به دختر به چشم يك وسيله براي گذراندن اوقات فراغت يا وسيله اي براي خاموش كردن شعله هواي نفساني و شهواني خودشون نگاه نميكنند.
اين تيپ پسرا دخترا رو ميشناسن،بهشون احترام ميزارن،نيازهاشونو ميدونن،طرز برخورد باهاشونو بلدن،طرز رفتار در برابر يه دختر رو ميفهمن،دختر رو مثل پسرا قبول دارن،براي دخترا حق و حقوقي قائلن،سعي ميكنن دخترا رو درك كنن،بهشون كمك كنن و خيلي چيزاي ديگه كه در اون 95 درصد نيست.
اما اگه بخوام در مورد دوست داشتن و عشق بگم ، بايد بگم اون 95 درصد عاشق دخترا هستن ولي عاشق ظاهرشون.ولي اون 5 درصد به تنها چيزي كه فكر نميكنن همون ظاهر هست.دوست داشتن و عشق اين 5 درصد پاك ، صادقانه،راست و رويايي هست.بر خلاف اون 95 درصد كه فقط تظاهر به عاشق بودن ميكنن.
اين 5درصد براي بيان احساسشون به زمان زيادي نياز دارن.چون ميترسن دخترا فكر كنن كه اونا هم مثل اون 95 درصد تظاهر به عاشقي ميكنن.براي همين در ابتدا چند هفته و حتي چند ماه سعيي ميكنن به اون دختر نشون بدن و بفهمونن كه اونا با بقيه فرق دارن و بعد از اينكه مطمئن شدن اون دختر واقعاً اينو درك كرد كه اين جزو اون 95 درصد نيست ميره جلو و احساسشو بيان ميكنه.ولي در بيشتر موارد قبل از اينكه اين پسر بره جلو اون دختر با يكي از همون 95 درصدي ها دوست شده و بعد از مدتي كه بينشون به هم ميخوره ، حالا به هر دليل، اين پسره ميره جلو ولي دختره فكر ميكنه اينم مثل همون قبليه و براي همين اين پسر رو هم رد ميكنه و تمام زحمات پسره هدر ميره.
ولي اين نوع پسرا خيلي كم هستن و تشخيص دادنشون خيلي سخته.ولي اگه يه همچين پسري پيدا بشه بايد قدرش رو دونست و به احساسش بها داد.ولي چيزي كه اينجا جلب توجه ميكنه اينه كه ، خب از كجا بايد تشخيص داد اين پسر محترمي كه ابراز علاقه كرده به يه خانم محترم جزو كدوم دسته هست.به نظر من كه خيلي سخته.چون اون 95 درصد خيلي خوب نقش بازي كردن رو بلدن.يه بار يكي از دوستاي من داشت از ماجرايي كه براي اون و دوست دخترش افتاده بود برام صحبت ميكرد.جمله اي گفت كه خيلي منو ناراحت كرد و حتي باعث شد طرز نگرش من به اون عوض بشه.اين پسر براي رسيدن به هدفش حتي جلوي دوست دخترش گريه كرده بود و البته گريه اي شيطاني و طبيعي هست اون دختر با توجه به احساسات لطيفي كه داره بهش اعتماد كرده بود و ... بالاخره چوب اعتمادش رو خورده بود.پس بهترين كار اين هست كه دختر خانم ها به جاي اينكه با احساسشون برن جلو با عقل و منطقشون برن جلو.مطمئنن اينطوري احتمال اينكه به اون 95 درصد بربخورن كم هست.اميدوارم روزي برسه كه واقعاً دخترا به پسرا و پسرا به دخترا اعتماد كنن و اين جمله معروف كه "همه مردها سر تا پا يه كرباس هستند" ديگه از اذهان پاك بشه. 

مگه نه!؟!؟!؟!؟!




ادامه مطلب
۱۵ دى ۱۳۸۹ | نظرات (1)

گناه

 
 
سلام دوستان من و من حال شما اميدوارم زندگي به كامتون باشه چه خبر از وب نوشتن
من كه خيلي علاقه دارم به نوشتن و ....333333......33333......
 
امواج دريا
 
ازدريا پرسيدم:كه اين امواج ديوانه ي تو از كرانه ها چه ميخواهند؟ چرا اينان پريشان و در به در سر بر كرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟ دريا در مفابل سوالم گريست! امواج هم گريستند آن وقت دريا گفت: كه طعمه ي مرگ تنها آدمها نيستند امواج هم مانند آدمها مي ميرند و اين امواج زنده هستند كه لاشه ي امواج مرده را شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند!
 
 
زندگي دفتري از خاطر هست. يك نفر در شب كم، يك نفر در دل خاك، يك نفر همدم خوشبختي هاست، يك نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز كنيم عمرمان ميگذرد ما همه همسفريم
 
 
 

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر مي زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي گيرد.

########################
#######################
عشق در غالب دلها ، در شكلها و در رنگها تقريبا مشابهي ، تجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي از ارتفاع و بعدي و طعم و عطري دارند ويژه خويش، مي توان گفت كه به شماره هر روحي، دوست داشتني است
 



ادامه مطلب
۱۴ دى ۱۳۸۹ | نظرات (1)

FDAJVDK

 
 
چه روز دلخراشـــي ، وقتي خواستي جدا شــي

                          قلبمو دادم دستت ، كه عمري داشته باشي

ولي زدي ش***تيش ، بدون هيچ بهونه

                          عزيزم دلت از سنگه ، تو خاطرم مي مونه

آخه چرا منو تنها گذاشتي ، منو با گريه او غم جا گذاشتي

                           همش فكـــــــــر مي كنـــــــم شايد از اول

منو حتي يه لحظه دوست نداشتي ، دوست نداشتي

                           منو يه قلب داغون ، منو چشمهاي گريون
 

منه عاشق تو قلبت ، بودم دو روزي مهمون

                           منو هواي ابري ، منو بارون پائيز

منو روزهاي بي تو ، يه قصه ي غم انگيز

         آخه چرا منو تنها گذاشتي ، منو با گريه او غم جا گذاشتي

  همش فكر مي كنم شايد از اول ، منو حتي يه لحظه دوست نداشتي
 
 
 
 
 
 
دوست من سلام من منتظر نظرات ،پيشنهادات و انتقادات و از همه مهم تر لينك هاي شما هستم با تشكرKRIDRM
 
]
 



ادامه مطلب
۱۲ دى ۱۳۸۹ | نظرات (2)

سلام

 
 
به نام عشق كه اولين و آخرين عشقه
 
سلام دوست من اميدوارم حالت خوب باشه البته همراه با لبخند بر لب
من دانشجو هستم و در مورد عشق خيلي دوست دارم بنويسم كه البته كم و بيش در موردش نوشته ام اميدوارم به دردتان بخورد
 
تو كه نميخواستي عشقمو
 

ميگي ديگه نمي خواي منو ببيني

                                             ميگي ديگه نمي خواي پاي حرفهام بشيني

تو كه نمي خواستي عشقمو

                                            چرا عاشق كردي دلمو

تو هموني كه مي گفتي تو همه شبام

                                           مي خوام بشينم جاي ستاره ها برات

حالا تو رفتي او جاي تو

                                         اشك نشسته تو لحظه هام

بعد ترك كردن من ، مي بيني

                                        هيچ كي مثل من هوا تو نداره

هيچكي با تو نمي مونه

                                       وقتي كه تو رو بشناسه

تويي كه عشق منو مي دوني

                                      چرا از من گريزوني ، گريزوني

فريبم ميدي ، فريبم ميدي

                                    ميگي با مني هميشه ديگه باورم نميشه 
 
حالا ميخوام بدونم كه چه ***ي تو اين مدت عمري كه ازش گذشته بيشتر درد عاشقي رو كشيده
 
 

گفتم فراموشم نكن ، گفتي تو در يادي مگر

                                  گفتم كه ويرانم مكن ، گفتي تو آبادي مگر

گفتم بدون در دام تو من زندگي را چون كنم

                                 گفتي كه از پيشم برو ، از من تو آزادي دگر

گفتم كه بي تو ، غم شده در باورم در خاطرم

                                  گفتي كه از روز ازل ، آيا تو دل شادي مگر

گفتم بيا با دل بساز ، با روح من شو همنوا

                            گفتي كه از من نشنوي ، آهنگ دمسازي دگر

گفتم كه جز تو نشنوم ، صوت و نواي بهتري

                           گفتي سخن كوتاه كن ، باشد تو را سازي دگر
 
 
##############################################
##############################################
##############################################
 
 
 



ادامه مطلب
۱۲ دى ۱۳۸۹ | نظرات (0)
[ ۱ ]

كد ساعت